شب نوشته
به خاطر خاطره هایت خاطرت در خاطرم خاطره انگیزترین خاطره هاست
قابل توجه بازدیدکنندگان محترم :

 

فعالیت های این وبلاگ به دلیل مشکلاتی همچون دسترسی بر پرشینبلاگ به وبلاگ http://beautyroom.blogfa.com منتقل گشت. لذا کسانی که با این وبلاگ در رابطه بوده اند میتوانند روابط خود را در  وبلاگ جدید نیز ادامه دهند.

با تشکر

شهریار

ارسال در تاريخ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩ توسط شهریار

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:این مشعل وسطل آب را کجا می بری؟

فرشته جواب داد: می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب آتشهای جهنم را خاموش کنم آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد!

ارسال در تاريخ شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ توسط شهریار

چند وقت پیش میخواستم مطلبی بنویسم  و بگم که :

« بیست ساله شدم

فکر می کردم بیست ساله شدن چه روز خوبی است

همه میگفتند که ٢٠ سالگی آغاز جوانی است

ولی من تازه فهمیدم که ٢٠ سالگی آغاز پیری است

تازه درد ها به سراغت می آیند

درد های جسمی و از آن بدتر درد های روحی»

اما الان فکر می کنم که تنها مشکل من این است که فکرم درد می کند

و باید آن را درمان کنم

و اگر که اون رو درمان کنم ٢٠ سالگی آغاز جوانی و شادی های زیبای آن است

خدایا کمکم کن که فکرم آرامش بگیرد

و درد ها یک به یک از وجودم پرکشند.

ارسال در تاريخ شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ توسط شهریار

« ٢۶/۶/۶٩ انسانی به دنیا آمد تا جهان را تغییر دهد و اصلاحاتی بنیادین در بشر انجام دهد

انسانی که بعد ها نام و آوازه اش در یادگار خواهد ماند. »

«این روز ها ٢٠ سال را تمام کردم و توانستم به دوره ای جدید از زندگی ام راه یابم

دوره ی استقلال و رووی پای خود ایستادن »

حالا هر کی می خواد تبریک بگه، بگه اما خشک و خالی نمیشه ها

کادووی تولد یادتون نره

حتی اگه یه شاخه گل هم باشه قبوله

اما انصافا از کنار خیابوون نکنید.

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩ توسط شهریار

دانه‌ کوچک‌ بود و کسی‌ او را نمی‌دید. سال‌های‌ سال‌ گذشته‌ بود و او هنوز همان‌ دانه‌ کوچک‌ بود.دانه‌ دلش‌ می‌خواست‌ به‌ چشم‌ بیاید اما نمی‌دانست‌ چگونه. گاهی‌ سوار باد می‌شد و از جلوی‌ چشم‌ها می‌گذشت...

گاهی‌ خودش‌ را روی‌ زمینه روشن‌ برگ‌ها می‌انداخت‌ و گاهی‌ فریاد می‌زد و می‌گفت: من‌ هستم، من‌ اینجا هستم، تماشایم‌ کنید.

اما هیچ‌کس‌ جز پرنده‌هایی‌ که‌ قصد خوردنش‌ را داشتند یا حشره‌هایی‌ که‌ به‌ چشم‌ آذوقه‌ زمستان‌ به‌ او نگاه‌ می‌کردند، کسی‌ به‌ او توجه‌ نمی‌کرد.

دانه‌ خسته‌ بود از این‌ زندگی، از این‌ همه‌ گم‌ بودن‌ و کوچکی‌ خسته‌ بود، یک‌ روز رو به‌ خدا کرد و گفت: نه، این‌ رسمش‌ نیست. من‌ به‌ چشم‌ هیچ‌ کس‌ نمی‌آیم. کاشکی‌ کمی‌ بزرگتر، کمی‌ بزرگتر مرا می‌آفریدی.

خدا گفت: اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه‌ فکر می‌کنی. حیف‌ که‌ هیچ‌ وقت‌ به‌ خودت‌ فرصت‌ بزرگ‌ شدن‌ ندادی. رشد، ماجرایی‌ است‌ که‌ تو از خودت‌ دریغ‌ کرده‌ای. راستی‌ یادت‌ باشد تا وقتی‌ که‌ می‌خواهی‌ به‌ چشم‌ بیایی، دیده‌ نمی‌شوی. خودت‌ را از چشم‌ها پنهان‌ کن‌ تا دیده‌ شوی.

دانه‌ کوچک‌ معنی‌ حرف‌های‌ خدا را خوب‌ نفهمید اما رفت‌ زیر خاک‌ و خودش‌ را پنهان‌ کرد. رفت‌ تا به‌ حرف‌های‌ خدا بیشتر فکر کند.

سال‌ها بعد دانه‌ کوچک‌ سپیداری‌ بلند و باشکوه‌ بود که‌ هیچ‌ کس‌ نمی‌توانست‌ ندیده‌اش‌ بگیرد؛ سپیداری‌ که‌ به‌ چشم‌ همه‌ می‌آمد

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩ توسط شهریار
قالب وبلاگ